ذکر امشب و شب های آتی تا وقتی به قیافهم عادت کنم : U're beautiful, still got it ! U're beautiful, still got it ...
*وقتی کچل کرده [literally] و قیافه ی خودش تو آینه انگار یکی دیگهست*
” خوش باش دمی که زندگانی این است “
WELL I HIGHLY DOUBT THAT MISTER ... AND WTF DO YOU MEAN BY KHOSH BASH
” چه جوانانی اسماعیل ، میبینی ؟
چه جوانانی ؛
بسیاریشان هنوز صورت عشق را بر سینه نفشرده اند.“
بیشتر از اون لجنایی که هشتگ اعدام کنید [!] میزنن ، اینایین که براشون مهم نیست و همچنان عکس از بیرون رفتن و عکس دست تو دست با دوستپسر/دوست دخترشون میذارن ... به درررررک ! به درک !! آدم انقدر احمق چجوری میشه ؟!
اگه همچنان معتقدید زندگی قشنگه ، رسماً بجای مغز یه تیکه اسفنج کپک زده تو سرتون دارید.
زندگی، جایی که باید هشتگ بزنی اعدام نکنید قشنگ نیست. این لجن خالصه ، غمانگیزه و گریه داره. زندگی قشنگ نیست.
همش منتظرم یکی از پشت یه پرده ای جایی بپره بیرون بگه سورپرایززز ... همه این چرت و پرتایی که به عنوان حقوق خانواده خوندین جوکی بیش نبود ، اینم قانون مدنی اصلی.
برید آخرین پستای شهریار شمسو [shahriyar_rs] بخونید که قلبتون بگیره. انسان ۲۱ ساله ای که برای حرف زدن ، چهار سال و یک ماه و پانزده روز آینده رو قراره تو زندان سپری کنه.
آخرم نفهمیدیم ، ما بزرگ شدیم یا نه ؟! انگار اونقدر بزرگ هستیم که بتونیم بریم زندان و مسئولیت مدنی بپذیریم ولی اونقدر بزرگ نشدیم که بتونیم حرف بزنیم ! واقعاً بتونیم
ببینید کی با سلیطه بازی و ۱۰ صفحه تقلب و ۵۰ صفحه خلاصه نویسی ، مبادی العربیه ۲ و ۴[اینا دوتا کتابن ، در یک واحد] باهم پاس کرررردهههه ... اینجااانب
بعد چهل دقیقه مباحثه که چرا الان ورزش براش خوب نیست و من نمیرم فلان سایت که حرکات ورزشیو ببینه _ مامانم : خیلی بدی. بعد پنج دقیقه همچنان : خییلی بدی. پنج دقیقه بعدتر : خودم میرم میبینم هیچم بهت احتیاجی نیست. بعد اینکه پنج دقیقهست باهام حرفی نزده : مامان الان قهر کردی ؟! - آره ... با من حرف نزن. پس از نیم ساعت : دارم میگم خودم حواسم هست چیارو انجام بدم بیا برو تو این سایته دیگه اه
یادتونه من هر ترم میومدم مینوشتم این ترم عربیو پاس کنم فلان میکنم بهمان میکنم ، خدایا لطفاً این ترم نیوفتم و مکافات ؟!
این ترم ازین خبرا نیست دیگه *تشویق حضار* چونکه این ترم رسماً ، قطعاً و حتماً میوفتم. *dramatic stare*
داشت میگفت ببین اگه آدما اپدیتم داشتن و تو اپدیت جدید اون قابلیتی که میخواستن بهشون اضافه میشد ، بازم منو تو ازون بدشانسا بودیم ، ازونا که میگفتن استثنائاً رو این ورژنا نصب نمیشه.
مامان بزرگ من یکی از ” الهــــی من قررربونت برم“ ترین آدمای روی زمینه ... به همین شدت میشه قرربونش رفت . بی اغراق . یکی از دلایلشم اینه که زنگ میزنه به آدم ، میگه دلم برات تنگ شده ، غذا خوردی ؟ ، مواظب خودت باش و قطع میکنه. کل گفتگو زیر ۲ دقیقه.
به شرافتم سوگند و به همین درخت عزیزِ قطع شده که الان جلومه و تبدیل به کاغذایی شده که روش مزخرفات اصول فقه نوشته شده [ درخت من ازت عذر میخوام ... ] ، از ترم یک هرموقع همو دیدیم بعد سلام چطوری الان کلاس چی داشتی چه خبر ، جمله ی بعدیمون بعد ۱ دقیقه سکوت این بود که نریم آموزش یه برگه انصراف پر کنیم ؟! 😐
Me : No worries
Narrator : she had several worries
اوج تمرکز من فقط اونجا که میرم جلوی آینه با خودم pep talk داشته باشم ، دقیقاً اواسط جمله ی اولم یهو حواسم جمعِ زیر چشمام میشه و میگم وااای زیر چشام چقدر سیاه شده بعد از وسط توجه کردن به خودم حواسم جمعِ اون تیشرتم میشه که چند وقته دنبالش میگشتم و میبینم از کتابخونه آویزونه !!
مکانیزم قبول واقعیتم سوراخ شده ، همینجوری چکه چکه میکنه و میره رومخ.
یه موقعهایی مچ خودمو میگیرم که مثل آدمایی که از پشت ویترین مغازه به یچیزی نگاه حسرتمندانه دارن ، وایسادم زل زدم به یچیزی. امروز خودمو موقع فکر کردن به هزارتا چرای پشت سر هم و وایسادن پشت ویترین یکی دیگه دستگیر کردم.
یک : کلاً آرزو در نظر من ، موجودیست بدبخت که پشت یه در یا پشت یه آدم وایساده ، داره مشت میکوبه بهش میگه بذا برم بذا برم و گریه میکنه !
دو : یو سی ... بعضیا آرزویی ندارن ، نمیدونن باخودشون چند چندن _ بعضیا بازم نمیدونن با خودشون چند چندن ولی یه آرزو بیشتر ندارن ؛ اینا خیلی گناهیان . شما خیلی بیشعورید اگه جلوی همون یدونه آرزو هم وایسادین. خیـلی.
سه : چند روز پیش که داشتیم حرف میزدیم یهو برگشت گفت ببین ما که تا الان نرفتیم ، دیگه موندنی شدیم ... و من یهو این آرزوی خودمو دیدم وایساده پشت در ، گریه و زاری. دیدم خودمم باهاش اینور دَرَم.
چهار : اولش بجای بیشعور نوشته بودم نامرد ، قبل ازینکه خودزنی کنم پاکش کردم و هی دارم به خودم دلداری میدم عیب نداره عیب نداره _ *نامبرده وسواس جنسیتزده نبودن داشت*