ولی یه نکته ی خیلی جالبی که این پسر داره اینه که چنان جمله ی سهمگین و سنگینی بهت میگه که فکر میکنی الان دیگه داره میره، طاقتش تموم شد، ولی نمیخواد بره و نمیره :))))

قشنگ “ویرانم، ولی تا تهش با این دختر می‌مانم” 😂😂😂 دفعه ی چندمه هااا 😂😂😂 جدی جدی میخواد خودشو با من به خاک سیاه بشونه

  • *خنده های عصبی*
  • نه ولی جدی، دنیارو براش گلستون میکنم. هزااااارتا پیانو و کنسول بازی می‌ریزم به پاش. میدم مجسمه ی طلاشو بجای عجایب هفتگانه دنیا بذارن. ماااااهه ماااااه 🥲
+  دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۳ |   10:34 PM   |  میم.نون 

دستاورد هام در حد یه بچه ی ۱۵-۱۶ ساله superb و برای یک نوجوان ۱۸-۱۹ ساله خوب بودن. ولی مشکل انسان بودن اینه که آدم متداوماً باید آپدیت شه. دستاورد های الانم به عنوان یک بالغ ۲۵ ساله، دقیقاً “هیچ” هستن. و نکته ی غم‌انگیز ماجرا اینه که هی جمع و جمع‌تر میشم و بیشتر تو این کالبد “کوچک” و “ناتوان” جا میشم. یا بهتر بگم، خو می‌گیرم و کمتر و کمتر برای دستاورد داشتن تلاش ‌میکنم...

  • به قول آقای روزبه واای از دست خودم، از غمام خسته شدم -_-
+  یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ |   3:42 AM   |  میم.نون 

از روزی که جورابامون باهم دوست شدن ۳۶۵ روز میگذره.

+  یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ |   1:41 AM   |  میم.نون 

دوست دارم مهاجرت کنم، فقط به این دلیل که نشون بدم میتونم. دوست دارم وکیل باشم، فقط به این دلیل که نشون بدم حتی اگه راهو غلط اومده باشم هم بازم از پسش برمیام.

  • کاش انقدر با خودم لج نداشتم :)))
+  یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۳ |   1:40 AM   |  میم.نون 

اصلاً دلم نمیخواد پامو از این چهاردیواری بیرون بذارم و با دنیای واقعی ای که توش زندگیِ ترسناک با دلار ۹۰ تومنی جریان داره، رو به رو شم. دلم میخواد تا ابد همینجا با زیدی بمونم، تا ابد. -____-

+  دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۳ |   9:52 PM   |  میم.نون 

It’s my birthday, but seems like a filler episode. I cried for the plot.

  • Hello 25
+  یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۳ |   3:47 AM   |  میم.نون 

فقط یه "پِخ" با یه عالمه گریه فاصله دارم.

+  چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۳ |   1:6 AM   |  میم.نون 

یکی از بامزه ترین خصلتهای پسرخوشگله اینه که از من سوال می‌پرسه، بعد در همون حین که مسئله رو برای من توضیح میده خودش به جواب میرسه و بهم میگه آفرین :)))

+  سه شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۳ |   12:34 AM   |  میم.نون 

اینهمه دارم “برای برای” میکنم دوباره و الان که قبل از واقعه‌ست، همه چی خیلی دراماتیک طور پسِ پرده disappointingـه

  • I think I've seen this film before and I didn't like the ending...
+  یکشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۳ |   2:13 PM   |  میم.نون 

با معمولی ترین حجاب اجباریِ زن ایرانی رفتم کتابخونه و راهم ندادن تو، گفتن یا شال یا مقنعه حتماً. بعد دو جمله داد و بیداد از در بیرون اومدم و برای استیصال زن ایرانی بغضم گرفت. بعد برای استیصال خودم بغضم بیشتر شد. ایرپاد گذاشتم و آهنگ پلی کردم و تصمیم گرفتم گوشه ی اتوبان راه برم و سیگار بکشم؛ بعدش یادم افتاد سیگارامو نیاوردم و حتی یادم نیست کجا قایمشون کردم و ایرپاد چپمم کار نمیکنه. بغض بیشتر. بعدش از بغل یه پت‌شاپ رد شدم که خرگوشای ناراحت میفروخت!! برای اون طفلکای خنگ دیگه گریه‌م گرفت. بعد خودمو دلداری دادم که عیب نداره، تو میخوای از این جهنم بری، همیشه هدفت همین بوده و یهو یادم افتاد که خیر، پام گیره و پارتنرم الان نمیاد. شاید حالا حالاها هم نخواد بیاد. گریه ی بیشتر.

  • در مامانمو میخوام ترین حالت ممکن همچنان دارم گوشه ی اتوبان راه میرم.
  • ؟؟؟؟؟
+  شنبه ۶ بهمن ۱۴۰۳ |   2:37 PM   |  میم.نون 

فکت: مردها بیشعوریاشونو میذارن برای وقتی که پریودی.

+  جمعه ۵ بهمن ۱۴۰۳ |   8:33 PM   |  میم.نون 

«که تو از ازل غمگین بودی، خنده غمگین‌ترت می‌کند. که تو از ازل تنها بودی، خنده تنهاترت می‌کند. آن‌که چون من با دردی ژرف به زمین آمده باشد، با خنده خوشبخت نمی‌شود.»

بختیار علی

+  سه شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۳ |   11:23 PM   |  میم.نون 

بهمن بازهم موقعی اومد که من دورتر می‌دیدمش. این سری برای تاریخ دیگه ای - که بیست و یکم نیست - بیشتر از همیشه ذوق دارم.

+  دوشنبه ۱ بهمن ۱۴۰۳ |   9:9 PM   |  میم.نون