ولی یه نکته ی خیلی جالبی که این پسر داره اینه که چنان جمله ی سهمگین و سنگینی بهت میگه که فکر میکنی الان دیگه داره میره، طاقتش تموم شد، ولی نمیخواد بره و نمیره :))))
قشنگ “ویرانم، ولی تا تهش با این دختر میمانم” 😂😂😂 دفعه ی چندمه هااا 😂😂😂 جدی جدی میخواد خودشو با من به خاک سیاه بشونه

دستاورد هام در حد یه بچه ی ۱۵-۱۶ ساله superb و برای یک نوجوان ۱۸-۱۹ ساله خوب بودن. ولی مشکل انسان بودن اینه که آدم متداوماً باید آپدیت شه. دستاورد های الانم به عنوان یک بالغ ۲۵ ساله، دقیقاً “هیچ” هستن. و نکته ی غمانگیز ماجرا اینه که هی جمع و جمعتر میشم و بیشتر تو این کالبد “کوچک” و “ناتوان” جا میشم. یا بهتر بگم، خو میگیرم و کمتر و کمتر برای دستاورد داشتن تلاش میکنم...
از روزی که جورابامون باهم دوست شدن ۳۶۵ روز میگذره.
دوست دارم مهاجرت کنم، فقط به این دلیل که نشون بدم میتونم. دوست دارم وکیل باشم، فقط به این دلیل که نشون بدم حتی اگه راهو غلط اومده باشم هم بازم از پسش برمیام.
اصلاً دلم نمیخواد پامو از این چهاردیواری بیرون بذارم و با دنیای واقعی ای که توش زندگیِ ترسناک با دلار ۹۰ تومنی جریان داره، رو به رو شم. دلم میخواد تا ابد همینجا با زیدی بمونم، تا ابد. -____-
It’s my birthday, but seems like a filler episode. I cried for the plot.
فقط یه "پِخ" با یه عالمه گریه فاصله دارم.
یکی از بامزه ترین خصلتهای پسرخوشگله اینه که از من سوال میپرسه، بعد در همون حین که مسئله رو برای من توضیح میده خودش به جواب میرسه و بهم میگه آفرین :)))
اینهمه دارم “برای برای” میکنم دوباره و الان که قبل از واقعهست، همه چی خیلی دراماتیک طور پسِ پرده disappointingـه
با معمولی ترین حجاب اجباریِ زن ایرانی رفتم کتابخونه و راهم ندادن تو، گفتن یا شال یا مقنعه حتماً. بعد دو جمله داد و بیداد از در بیرون اومدم و برای استیصال زن ایرانی بغضم گرفت. بعد برای استیصال خودم بغضم بیشتر شد. ایرپاد گذاشتم و آهنگ پلی کردم و تصمیم گرفتم گوشه ی اتوبان راه برم و سیگار بکشم؛ بعدش یادم افتاد سیگارامو نیاوردم و حتی یادم نیست کجا قایمشون کردم و ایرپاد چپمم کار نمیکنه. بغض بیشتر. بعدش از بغل یه پتشاپ رد شدم که خرگوشای ناراحت میفروخت!! برای اون طفلکای خنگ دیگه گریهم گرفت. بعد خودمو دلداری دادم که عیب نداره، تو میخوای از این جهنم بری، همیشه هدفت همین بوده و یهو یادم افتاد که خیر، پام گیره و پارتنرم الان نمیاد. شاید حالا حالاها هم نخواد بیاد. گریه ی بیشتر.
فکت: مردها بیشعوریاشونو میذارن برای وقتی که پریودی.
«که تو از ازل غمگین بودی، خنده غمگینترت میکند. که تو از ازل تنها بودی، خنده تنهاترت میکند. آنکه چون من با دردی ژرف به زمین آمده باشد، با خنده خوشبخت نمیشود.»
بختیار علی
بهمن بازهم موقعی اومد که من دورتر میدیدمش. این سری برای تاریخ دیگه ای - که بیست و یکم نیست - بیشتر از همیشه ذوق دارم.