"من این دفعه رو خیلی باور کردم. درسته دفعهی پیش گفتم دیگه اخریشه، اما الان هم امید دارم."
سیزده دیماه هزاروچهارصدوچهار،
روزی که جهت دعای خیر والدین و اطلاعِ دولت، به محضر رفتیم.
عجبببب روزی ژوزه… عجببببب روزی!!!!!!!!
شاید فکر کنید منباب ادا اینو میگم ولی واااقعاً و عمیییقاً از مرگ بهرام بیضایی ناراحتم. تازه همین چندشب پیش داشتم ویدیو ازش میدیدم که راجع به شاملو و گلستان درست ترین نظرات رو داده بود و چه زیبا از مسکوب عزیزم صحبت کرده بود. خیلی خیلی غمگینم. یکی تو توییتر نوشته بود "ايرانى داره تموم ميشه. واقعا ايرانى بزرگ ديگه نداريم." و منم عمیقاً همین حسو دارم. ایران یکی از بزرگترین نگهبانان فرهنگ و تمدنشو از دست داد...
"اشكالى در كار دنياست كه گريه رفعش نمى كند." بهرام بیضایی؛ پرده نئی.
"مشكل روحيه دادن به خودت اين است كه در اعماق قلبت مى دانى تمامش چرت وپرت است."
آدمیزاد بالا بری، پایین بیای، درنهایت تنهایی.
یه بخشی ازت توسط هیچ آدم دیگهای نه درک میشه، نه فهمیده میشه و نه لمس میشه. حتی راجع بهش حرف هم که میزنی، شنیده نمیشه. باهاش صلح برقرار کن.
«آنان که اهل صلحند، بردند زندگی را»
کاش خدا یه کلاس بیهقی خوانی با رشید کاکاوند و یه کلاس مولوی خوانی با عبدالجبار کاکایی برام جور کنه 😭🤲🏼📿 پرودگارا اگه بعداً از دماغم در نمیاری، بذار یکم به علایقم برسم. ویدیوهای یوتیوبشون تموم شد انقدر که دیدم.
دوست دارم برگردم به چهارشنبه هایی که خانم بارانیان از روی کتاب میخوند و برای اولین بار تو طول اون هفته های شلوغ پلوغ در آرامش سوییشرتمو بغل میکردم و سرمو میذاشتم رو میز و چهارچشمی کلماتی میشنیدم رو میبلعیدم. یکی از نورانی ترین قسمتهای دبیرستان برای من همین چهارشنبه ها زنگ آخر بود. Another happy core memory for my patronus perhaps...