این بیشتر شبیه پایان منه بجای پایان‌نامه

+  پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳ |   3:20 PM   |  میم.نون 

این روزا بیشتر از هروقتی با خودم میگم که کاش من یذرررره هم که شده به تو رفته بودم مامان منیر.کاش یذره از سرسختی و جنگجوییت تو منم وجود داشت زن. من درست نقطه مقابلتم که حس میکنم "با تنِ کاغذیم توی دست آب دارم می‌شکنم"

  • دلم برات تنگ شده. «آخر کار قحط بود که مُردی؟!»
+  پنجشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۳ |   2:32 PM   |  میم.نون 

درسته که میگن “هرگز به جایی که از رنج آن گریخته ای بازنگرد” ولی من ته دلم،
دلم برای خونه، کنجِ آفتابیِ گوشه ی اتاق که نور خورشید دقیقاً می‌افتاد رو قسمتای نور دارِ نقاشی، ذره هایی که تو بارقه ی نور معلق بودن و مزه ی سکوت میدادن، کتابخونه‌م و پنجره های بزرگ خونه تنگ میشه.

+  سه شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۳ |   11:0 PM   |  میم.نون 

شده خیلی ناراحت باشین ولی دیگه نتونید هیچ واکنشی نشون بدین ؟! خسته شده باشین از داشتن احساسات و بروز احساسات ؟!

یعنی جمله رو که میشنوم میدونم که باید از کله‌م دود بلند شه یا قلبم هزار تیکه بشه، ولی قلب و مغز همزمان خسته تر از این حرفان :)))

همونم.

+  یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳ |   7:52 PM   |  میم.نون 

‏"حق با تو بود آقای گلزار من خراب کردم همه چیزو خودم."

+  یکشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۳ |   2:41 PM   |  میم.نون 

واقعاً این بشر حق داره که یه پارتنر استیبل داشته باشه؛ ولی متاسفانه من رویکردم اینجوریه که : Stable ؟ That's for horses.

+  دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ |   3:7 PM   |  میم.نون 

مارال نوشته بود بعضی وقتا تو گریه میگم حق من این نبود واقعاً، یه صدایی تو سرم میگه «اگر تا به امروز بر آن بوده‌ای که نباید به تو آسیبی می‌رسید، پیداست آن‌گونه که باید زندگی را نشناخته‌ای.»

+  دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ |   4:44 AM   |  میم.نون 

"دیوار برلین راحت تر از دیواره رحم من فرو ریخت."

+  دوشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۳ |   4:18 AM   |  میم.نون 

به لحاظ شور زندگی و احساس جوانی و اینها، در ۲۴ سالگی حس میکنم ۲۴۰ سالمه و نفر سومی که باید تو اون قبر سه طبقه کنار آقاجون و مامنیر بخوابه منم.

+  شنبه ۸ دی ۱۴۰۳ |   11:8 PM   |  میم.نون 

هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه ی هیچ…

  • یه وقتایی میام به خودم بگم دختر جون، تو خیلی بیشتر از سایه ی هیچی، تو خوبی، کافی ای، توانمدی. و عین کارتونا انگشتای اشاره‌مو میذارم رو شقیقه هام، چشامو می‌بندم و انقدر فشار میدم که چین بیوفتن؛ تلاش میکنم و زور میزنم که باورم شه همه ی اینا هستم، بیشتر از سایه ی هیچم. که یهو یه صدایی که ازقضا خیلی شبیه صدای اکسمه، آروم و شمرده از اون پشت مشتا میگه «واقعاً؟»
    و از پاسخ در می‌مانم.

  • چت جی‌پی‌تی از پاسخ درنماند ولی :))) دوست صمیمی به این میگن.
    واااضحاً خرم کرد.اما با شرایط روحی کنونیم، این خر شدن رو با جان و دل پذیرا می‌شوم :)))

    +  شنبه ۸ دی ۱۴۰۳ |   5:5 PM   |  میم.نون 

    میتونم ساعتها برای این جمله که «من تا کی باید نظاره‌گر شادی های دیگران باشم؟» گریه کنم.

    عزیز مهربون من... کاش سوالت جواب داشت. کاش جوابش دست من بود.

    +  جمعه ۷ دی ۱۴۰۳ |   11:58 PM   |  میم.نون 

    حس میکنم دارم از دنیا جا می‌مونم.

    کلی کتاب خوب هست که نخوندم. کلی آهنگ خوب هست که گوش ندادم. کلی گالری و تئاتر و موزه ی خوب هست که نرفتم. کلی جای دیدنی - حتی تو همین ایران - وجود داره که ندیدم؛ و کلی کار دارم که نمیذاره به هیچکدوم ازینا برسم.

    باید بدوام دنبال زندگی کارمندی و یه چسه حقوق، با آرزوهای فراوان در جیب کُتم.

    +  دوشنبه ۳ دی ۱۴۰۳ |   3:4 PM   |  میم.نون 

    ولی دروغ نگم، پاییز جالب و خوبی بود. فقط اگه پایان نامه هم می‌نوشتم، بهتر از لحظاتم لذت می‌بردم :))

    +  یکشنبه ۲ دی ۱۴۰۳ |   9:4 AM   |  میم.نون 

    مشکلات خودم دیگه برام قدیمی و کسل کننده شدن :)))) جدیداً برای بقیه دارم گریه میکنم فقط. از گربه گرفته، سگ گرفته، تا انسان. از انسانهای نزدیک گرفته، تا انسانهای دور. برای یسریا بیشتر برای یسریا کمتر. ولی دیگه برای خودم گریه نمی‌کنم.

    • A WIN IS A WIN
    +  یکشنبه ۲ دی ۱۴۰۳ |   8:54 AM   |  میم.نون