این بیشتر شبیه پایان منه بجای پایاننامه
این روزا بیشتر از هروقتی با خودم میگم که کاش من یذرررره هم که شده به تو رفته بودم مامان منیر.کاش یذره از سرسختی و جنگجوییت تو منم وجود داشت زن. من درست نقطه مقابلتم که حس میکنم "با تنِ کاغذیم توی دست آب دارم میشکنم"
درسته که میگن “هرگز به جایی که از رنج آن گریخته ای بازنگرد” ولی من ته دلم،
دلم برای خونه، کنجِ آفتابیِ گوشه ی اتاق که نور خورشید دقیقاً میافتاد رو قسمتای نور دارِ نقاشی، ذره هایی که تو بارقه ی نور معلق بودن و مزه ی سکوت میدادن، کتابخونهم و پنجره های بزرگ خونه تنگ میشه.

شده خیلی ناراحت باشین ولی دیگه نتونید هیچ واکنشی نشون بدین ؟! خسته شده باشین از داشتن احساسات و بروز احساسات ؟!
یعنی جمله رو که میشنوم میدونم که باید از کلهم دود بلند شه یا قلبم هزار تیکه بشه، ولی قلب و مغز همزمان خسته تر از این حرفان :)))
همونم.
"حق با تو بود آقای گلزار من خراب کردم همه چیزو خودم."
واقعاً این بشر حق داره که یه پارتنر استیبل داشته باشه؛ ولی متاسفانه من رویکردم اینجوریه که : Stable ؟ That's for horses.
مارال نوشته بود بعضی وقتا تو گریه میگم حق من این نبود واقعاً، یه صدایی تو سرم میگه «اگر تا به امروز بر آن بودهای که نباید به تو آسیبی میرسید، پیداست آنگونه که باید زندگی را نشناختهای.»
"دیوار برلین راحت تر از دیواره رحم من فرو ریخت."
به لحاظ شور زندگی و احساس جوانی و اینها، در ۲۴ سالگی حس میکنم ۲۴۰ سالمه و نفر سومی که باید تو اون قبر سه طبقه کنار آقاجون و مامنیر بخوابه منم.
هیچ اگر سایه پذیرد، منم آن سایه ی هیچ…

میتونم ساعتها برای این جمله که «من تا کی باید نظارهگر شادی های دیگران باشم؟» گریه کنم.
عزیز مهربون من... کاش سوالت جواب داشت. کاش جوابش دست من بود.
حس میکنم دارم از دنیا جا میمونم.
کلی کتاب خوب هست که نخوندم. کلی آهنگ خوب هست که گوش ندادم. کلی گالری و تئاتر و موزه ی خوب هست که نرفتم. کلی جای دیدنی - حتی تو همین ایران - وجود داره که ندیدم؛ و کلی کار دارم که نمیذاره به هیچکدوم ازینا برسم.
باید بدوام دنبال زندگی کارمندی و یه چسه حقوق، با آرزوهای فراوان در جیب کُتم.
ولی دروغ نگم، پاییز جالب و خوبی بود. فقط اگه پایان نامه هم مینوشتم، بهتر از لحظاتم لذت میبردم :))
مشکلات خودم دیگه برام قدیمی و کسل کننده شدن :)))) جدیداً برای بقیه دارم گریه میکنم فقط. از گربه گرفته، سگ گرفته، تا انسان. از انسانهای نزدیک گرفته، تا انسانهای دور. برای یسریا بیشتر برای یسریا کمتر. ولی دیگه برای خودم گریه نمیکنم.