۳۰ مرداد ۱۴۰۴، اون خاطرهایه که باهاش پاترونوسمو میسازم ♥️

متاسفانه باز دوباره دارم وارد اون برهه ای میشم که نمیخوام روزا تموم یا شروع بشن
به عنوان آدمی که دنبال حاشیه نیستم و دوست دارم همه چی بی سرصدا بره مرحله بعد، مراحلی که باید طی کنم به طرز ناعادلانه ای دارن با حاشیه گره میخورن.
and I don't thiink that's beautiful -_-
Was i productive this week? no. But was i able to relax? also no.
But was i gentle with myself about all of this? no.
گاهی که با بابام حرف میزنم، پشت این آدمِ سفت و غیرقابل نفوذ و خسته، یه پسربچهی تخس میبینم که تو گاراژ تنها مونده و داره به حیووناش غذا میده. سر زندگیم حاضرم شرط ببندم که گاهی حتی خودش گرسنه میمونه.
دلم میخواد برم خاکو از رو شونه هاش بتکونم، و همینطور مسئولیت هاشو و بغلش کنم و بهش بگم اینارو میتونی بدی به من. تقصیر تو نیست. اینا وظیفهی تو نیست. خیلی زودتر و بیشتر از سنت خسته شدی، برو استراحت کن.
دوست دارم وقتی مردم، از منم مثل بابابزرگم ساعتای جالبی باقی بمونه.
"یهو به خودت میای میبینی ۲۵ سالت شده، یک هشتم خایه ای که ۱۵-۱۶ سالگیت داشتی رو هم دیگه نداری."
که عشق آسان نمود اول…
ولی ماتحت لق مشکل ها, for him؟ worth it.
صادق هدایت تو یکی از نامههاش نوشته بود "آسوده باشید که اوضاع از این گوهتر هم خواهد شد" و من فکر میکنم که دقیقاً در همون نقطه وایسادم :)))
تو همچون باد بهاری گره گشا میباش