امیدوارم تتو بخشی از مشکلات زندگیم رو حل کنه. بهم گفتن با خودش سارا تونین رو میاره... نمیدونم کی هست، ولی میدونم که آدم مهمیه… امیدوارم اونو همانطور که وعده داده شده است، با خودش بیاره :)))

+  سه شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵ |   11:48 PM   |  میم.نون 

واقعا برای خودم و آرژانتین متاسفم.

+  دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵ |   1:1 PM   |  میم.نون 

هی چندقدم میام عقب به کل ماجرا و زندگیم نگاه میکنم بعد اینجوری‌ام که واا…

+  جمعه ۲۶ تیر ۱۴۰۵ |   8:42 PM   |  میم.نون 

یه حسی دارم انگار زنم مرده.

+  چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵ |   2:5 PM   |  میم.نون 

How odd, I can have all this inside me and to you... it's just words.

+  دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ |   1:44 AM   |  میم.نون 

بله میگذره، اما از روم.

+  دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ |   1:6 AM   |  میم.نون 

روزی از فرداها

شاید در رویاها

+  دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵ |   12:12 AM   |  میم.نون 

"هیچ رویایی به مرگ طبیعی نمی‌میره؛ حتماً قاتلی هست."

+  پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵ |   11:56 AM   |  میم.نون 

"‏آدم ذره‌ذره به اینکه اتفاقای زندگیشو به هیچکس نگه عادت می‌کنه."

+  چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵ |   11:41 AM   |  میم.نون 

"زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم و شب‌ها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش می‌سپریم و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد."

از نامه‌های صادق هدایت

+  جمعه ۱۲ تیر ۱۴۰۵ |   2:43 PM   |  میم.نون 

I feel like I’m drowning again in the gap between my own failures and everyone else’s milestones.
People are moving abroad. They’re having children. They’re making money. They’re getting invited to PhD interviews. Their papers are being published. They’re building lives that keep moving forward.

And me?
Nothing.

I’m consumed by envy, resentment, and a constant sense of inadequacy. I can’t appreciate the things I do have because all I can see is everything I don’t.
I hate the way I look. My teeth. My nose. The blackheads on my skin. My hair. My body. The extra kilos I’ve been carrying. Being exhausted all the time. Being irritable all the time. My depression. The fact that my mind still wanders back to my ex, only to remind me I still don’t feel like I was enough. Sometimes I think the part of me I resent the most is my own mind. Or my mind resents me fully.
at this point, doesn't really matter anymore.

Instead, I remain here— watching life happen to everyone else, while my own, feels as though it has quietly withered in place.

+  دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵ |   11:11 PM   |  میم.نون 

ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سروی؟

  • مامان منیر عزیزم، کاش جایی غیر از خوابهامون، همینجایی که هممون هستیم و تو نیستی هم حضور داشتی و به همه‌ی آدمهایی که خاطرم رو مکدر میکنن اینجا هم میگفتی با یاسمن کاری نداشته باشین. اونقدری که باید، نشد برای این جمله‌ت گریه کنم جوری که سبک شم
  • کاش هم خودت بودی هم آقاجون و من مثل یتیم مونده ها انقدر با حسرت به مادربزرگ پدربزرگای بقیه نگاه نمیکردم.
    بابت اینکه حسودی میکنم از خودم بدم میاد.
  • دیدی شوخی شوخی شاید من از اینجا - اونم به قول خودت با آقامون - برم و تو نیستی که تعطیلات بیای پیشم؟!
  • چقدررر دوست داشتم این مرد یا به قول خودت آقامون:)) رو بهت نشون بدم...
+  دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵ |   1:13 PM   |  میم.نون 

ترامپ جوری به توافق نزدیک شده که من به خوشحالی 🤝🏼

+  دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵ |   1:3 PM   |  میم.نون