اينارو كه خوندم به اين فكر كردم كه بره بيمارستان من چنتا ناراحت ميشم
و از جوابش وحشت كردم ... " همش يكي دوتا "
جناب ، اين طرز زندگي نيست واقعاً ... اينجوري پيش بري هيشكي مراسم ختمتم نمياد و من واقعاً برات ناراحتم ؛ حتي قلبم مچاله ميشه وقتي اينارو برات مينويسم -_- هرچند میدونم که برات مهم نیست ! ولی من مثه تو نیستم ، برات ناراحت میشم
هانا بيكر ، چرا من انقدر ميفهمم چرا
+ جداي از اين صحبتا دلم ميخواد يه مشت بزنم وسط دوتا چشم كسي كه از انرژي مثبتو كائناتو اينا برام بگه :| من خودم يه عمره اينارو دادم به خورد بقيه [چه بسا ممكنه تاوان همونا باشه اصلاً :)) از بس يه دوره اي فلانِ اين انرژي مثبتو جذبو اينارو دراوردم =))) ]
+ ميگم چي ميشه كه ديگه آدم واسه هيچي ذوق نميكنه ؟! چرا كارايي كه قبلاً ميكردم تاثيرگذار نيستن پس !! جلو باكس پيكسلا وايميستم و همشونو با يه حالت Eh! ـه خاصي نگاه ميكنم و ديگه هيچ پيكسلي تو دنيا نيست كه نظرمو بتونه جلب كنه ؛ ديگه چيزاي بنفش قشنگ نيستن و ديگه لاك زرشكي جذاب نيست ؛ ديگه بيرون رفتن با دوستام اكيپي حالمو خوش نميكنه ، چيزي كه قبلاً حاضر بودم واسس ادم بكشم ، ديگه انبه ها مزه انبه نميدن ؛ ديگه خواب نميچسبه حتي وقتي ميبيني چهار صبحه و هنوز وقت داري بخوابي ؛ ديگه عكاسي قشنگ نيست ، ديگه نقاشي نميتونم بكنم ، حتي واسه اين گوشي ام كه مددددتهاااا ( يعني واقعاً مدددتهااا و روزها و ماه ها و سالها ) منتظرش بودم آنچنان ذوقي نكردم و ديگه خوشحال نشدم وقتي شنيدم نامبرده ايرانه و ••• !!! حال اين روزا يجور"خلاء" ـه ، به شدت چسبنده و بد
+ حتي تشخيص نميدم افسرده ام يا نه ! فقط "روح تر از هميشه" ...
دقيقاً مثل موقع هايي كه تو كلاس نشسته بوديم و فرضاً از دل درد يا سردرد خيلي شديدي رو به موت بوديم و معلم نميفهميد ، ولي عوضش يه وقتي يه موقعي ينفر كه فقط سرشو تكيه داده بود به ديوار و مريضم نبود ازش ميپرسيدن فلاني حالت خوبه ؟ يا فلاني خوب بنظر نميرسي ، چته ؟
يجاهايي برات مهم نيست ، اهميت نميدي ولي يه موقع هايي از تهِ تهِ قلبت يه صداي تركِ خيلي ريزي ميشنوي و با خودت ميگي لعنتي خب منم دقيقاً همونجوري بودم ، همونكارارو كردم ، حتي بيشتر !! ولي بي فايدست چون تو جز دسته ي دومي و no matter what !
یـروز منو پیدا میکنید ، درحالی که داشتم چهرازی گوش میدادم یا شرلوک میدیدم یا هری پاتر میخوندم ،
جان به جان آفرین تسلیم کردم ! =|
#لنتیــا 3>
ایلایی من تیرا بیمیرم ینییی T-T

هر از چندگاهی شاهد اینگونه پست ها و ایضـاً اشک و آه برای فرهاد هستید ،
چراکه نامبرده تازه کنکورش را داده و تازه دارد شهرزاد می بیند 
چیـزی که بیشتـر از همه از ایـن دورانِ پسا کنکور عاشقشم اینه که
سـاعتهـــا میتونم بشینم بی استرس لاک بزنم و ناخونامم لازم نیست از ته بگیرم ... 
امروز هنوز 7 تیره ، ساعت الان 8.20 ـَس که دارم اینو مینویسم و در کمال تــــعـــجبببب "من هنوز زندم" !
خب راستش نه شبِ کنکور اونجوری که فکر میکردم بود و نه خود کنکور :/ انتظاری که از خودم داشتم این بود که بشینم تا خود صُب عر بزنم و بگم خاک تو سرت خب یکم بیشتر میخوندی و فلان و فلان ولی درکمال ناباوری یدور به تاریخ ادبیات و ریاضی یه نگاه تحقیر آمیز انداختم و مثِ خرررس خوابیدم [که البته همه ی اینا نشون میده هیچ شناختی از خودم ندارم ، طبق معمول =| ] خلاصه صُب ادامه ی همون نگاه تحقیر آمیزو به روان داشتم و خب بعدش برو بریم [yeaay] وختی رسیدیم ، با دیدن اونهمههههه جمعیت به معنای واقعی کلمه گـــُرخیـــدم و طبق معمولی که به عطیه نگاه میکنم و گریــَم میگیره حس کردم که الان احتیاج دارم که گریه های دیشبو جبران کنم =))) عاما اصن وقتِ این صحبتا نبود چون همشش فکر میکردم دیره و الان زیر دستو پا می میرمو این داستانا =))) و در این حین سعی میکردم تحلیل کنم عطیه چی میگه و دقیقاً از کجا باید "قِل بخورم برم کجا ؛ ازونجا که قِل بخورم میرسم کجا " و مکافات =| پامو که از در گذاشتم تو فی الواقع فهمیدم که شهید بهشتی برای انسانهای شوتی مثل من که همه ی خیابونارو شبیه ماز میبینن ساخته نشده و این شد که در همون ابتدای امر گمشدم و سر از دانشکده برقو مهندسی دراوردم بجای ادبیات و فهمیدم که بهشتی یه دانشگاه بزرگ معمولی نیست مث تمام جاهای بزرگ دیگه ، بلکـــه یه بـزرگِ فوق العـاده بزرگه !! =|| و خب حالا اینا بماند ؛ با بدبختی رفتیم ادبیاتو پیدا کردیم و سپس یدور اونجا گمشدیم و جالبه بدونید چیدن کلاسا هیییچ ترتیب خاصی نداره ، میپیچیدی یجا نوشته بود کلاس 124 بعد دو قدم جلوتر 343 مثلا =| منم کلاس 239 بودم و از خود ساعت 7.30 تا 5 دِیقه به 8 داشتم دَرررر به دَرررر دنبال 239 میگشتم و کم کم داشتم به این باور میرسیدم که هییچ 239 ـی وجود خارجی نداره و اصلاً شاید قسمت نیس من کنکور بدمو فلان تا اینکه یازدان مثه فرشته ی نجات ظاهر شد و نجاتم داد به معنای واقعی کلمه [هوووففففف]
موقع آزمونم هرررچیزیو پیش بینی کرده بودم [اَعم از خون دماغ شدن ، آلرژی ، اشتباه بودنِ پاسخ نامه ، عدم تطابق مشخصات برگه با مشخصات روی کارت با مشخصات خودم حتی =| وَ وَ وَ ] جززز وقت کم اوردن و این شد که به اخرای زبان نرسیدم و به قولی پِخم میکردن میزدم زیر گریه چون تنها درسی بود که فکر میکردم 100 میزنم که نشد ! درمورد بقیه ی چیزاعم هیچ نظری ندارم مطلقاً که چجوری دادم و تنها و تنــــهــا فکری که داشتم این بودکـه "مهم اینه تلاشمو کردم ، تلاشم همینقدر بود" و همین جمله باعث میشد دچار پَنیک اَتَک نشم -_-
+ و عاااماااا ماجراهای اصلی تماماً از بعد کنکور شروع شد !! اصلاً و ابداً فکر نمیکردم که روز هفتم تیر روزی باشه که بتونم بگم کُلییی بهم خوش گذشت [و خب الان که فکرشو میکنم میبینم همچینم بعید نبود چون هیچی تو زندگیِ من بعید نیست =)) ] اولِ اول که اومدنِ فرشته دنبالم جوُ بالکل عوض کرد که خیلی خیلی سپاس گزارم از این بابت چون صحنه ی بچه ها و مادر پدرایی که مشتاقانه میپرسن چطور بود و بچه هایی که بصورت خیلی خیلی داغونی میگن بد بود یا نمیدونم و فلان بقدر کافی غمگین و مسخره بود و من مجبور نشدم این لـِوِلُ بگذرونم
بعدشم که در کمال ناباوری کلیــز و سینمـــا رفتن و یه عالمه خوششش گذروندن [قــَده تمام این مدتی که خونه چپیــده بودم و بقول شیرین روح سرگردان بودم ]

میتونم ساعتها بشینم واسه اون گل طارمی که "گل نشد" گریه کنم Y-Y
#چقددد_خوبیم_ما
من خودم آدمیـَم که خیــــلی سعی میکنم با کائنات در صلح باشم و همه ی انسانها رو دوست بدارم وَ فلان
ولی
هرچِقدرر به تهِش نزدیک میشم بیشتر نمیتونم همه رو دوست بدارم و صلح کنم و فلان 
چرا ؟ چـــون :