+ ميگم چي ميشه كه ديگه آدم واسه هيچي ذوق نميكنه ؟! چرا كارايي كه قبلاً ميكردم تاثيرگذار نيستن پس !! جلو باكس پيكسلا وايميستم و همشونو با يه حالت Eh! ـه خاصي نگاه ميكنم و ديگه هيچ پيكسلي تو دنيا نيست كه نظرمو بتونه جلب كنه ؛ ديگه چيزاي بنفش قشنگ نيستن و ديگه لاك زرشكي جذاب نيست ؛ ديگه بيرون رفتن با دوستام اكيپي حالمو خوش نميكنه ، چيزي كه قبلاً حاضر بودم واسس ادم بكشم ، ديگه انبه ها مزه انبه نميدن ؛ ديگه خواب نميچسبه حتي وقتي ميبيني چهار صبحه و هنوز وقت داري بخوابي ؛ ديگه عكاسي قشنگ نيست ، ديگه نقاشي نميتونم بكنم ، حتي واسه اين گوشي ام كه مددددتهاااا ( يعني واقعاً مدددتهااا و روزها و ماه ها و سالها ) منتظرش بودم آنچنان ذوقي نكردم و ديگه خوشحال نشدم وقتي شنيدم نامبرده ايرانه و ••• !!! حال اين روزا يجور"خلاء" ـه ، به شدت چسبنده و بد
+ حتي تشخيص نميدم افسرده ام يا نه ! فقط "روح تر از هميشه" ...