از آخرین باری که ینفر که من میشناختم دیگه زنده نبود و من نمیتونستم به هیچی جز اون آدم فکر کنم خیلی میگذشت ، تا امروز ... همین چندساعت پیش. و الان ذهنمو از سارای آروم و ساکتی که همیشه ی همیشه هندزفیری تو گوشش بود و رو تاب مینشست نمیتونم خالی کنم. تمام مواقعی یادم میاد که از کنار هم رد شدیم ، هم مسیر شدیم ، رو یه نیمکت نشستیم ، تو آلاچیقای دانشگاه چشم تو چشم شدیم و باورم نمیشه اون آدمه خودکشی کرده و دیگه نیست. سارای ناراحتِ همیشه ساکت ... حداقل الان امیدوارم از اون غمِ واضحی که همیشه داشت راحت شده باشه.