ما چهارتا آدمیم که تا همین صدوشصتهشت ساعت پیش باهم داشتیم زندگی میکردیم ، بعضی وقتا شبانه روز بعضی وقتا نه ، بهمون میگن بالغ شدیم و بزرگسالیم ولی هردفعه که برمیگردم و از بالا ، پایین ، عقب ، جلو و زوایای تلفیقی نگاه میکنم هیچ شباهتی به بزرگسالا نداریم بجز اینکه بعضاً گواهینامه گرفتیم !! دیدن خودمون باعث میشه بزرگ شدن خیلی مسخره بنظر بیاد ... این صدوهشتساعتی که گذشت فهمیدم دلم برای چهارتا احمقی که هستیم تنگ شده و منم قابلیت دلتنگ شدن برای چیزای مسخره رو دارم [اصلاً شاید فقط همین قابلیتو دارم]