ازم پرسید: شبا چیکار می کنی؟
گفتم:
تنهایی رو می کشم رو سرم و می خوابمپرسید: خوابت می بره؟
گفتم: آره، چرا که نه
یه جوری نگام کرد انگار باور نکرده باشه ؛
گفتم: بهش عادت می کنی ...
اسمش تلخ و سنگین و سوت و کوره اما اگه تو تاریکی بگردی حتما یه چیزایی پیدا می کنی،
با چندتا از این چیزایی که پیدا کردی شروع می کنی حال می کنی، بعد، کم کم،
خیلی خیلی حال می کنی؛
از اینجا به بعدشه که سخت می شه: تنهایی میره زیر پوستت،
نمی تونی از خودت جداش کنی
نه که نتونیا اما سخت می شه، مثل اولین روزی که مجبور شدی انتخابش کنی
[پریسا زابلی پور]