پیـرمـردی صـافـــــ و اتـو کشیـده بـا چمـدان ... کـه بـا دیـدنش تمـام داستـان هـای تراژدیکـــ دنیـا کـه تـویشان یکـــــ پیـرمـرد غمگیـن و تنهـا دارد ؛ بـه ذهـن هجـوم مـی آورد ! آرام جلـوی آپـارتمـانـی مـی ایستـد . بـرایـم مهـم نیـست کـه صـدای کفـش هـای پـاشنـه داری کـه حـالـا متـوقفــــ شـده ممکـن اسـت تـوجهـش را جـلب کنـد ؛ چمـدان را زمیـن مـی گـذارد و زنگـــ میـزند ، مشتـاق و کنجکـاو همچنـان سـرجـایـم ایستـاده و خـیالم راحـت است از اینکـه هنـوز متـوجه من نیسـت ... در بـا صـدای تیکـــ خفیفـی بـاز میشـود و از پشـت آن قـامت مـردی نسبتـاً جـوان و قـدبلنـد مشخـص میشـود کـه از دیـدن پیـرمـرد اول جـا میخـورد و بعـد صـورتـش رفتـه رفتـه بـرافروخته میشـود ! واضـح است کـه او هـم حـواسش بـه مـن نیـست . صـدایش بلنـد میشـود : " مگـه نگفتـم دیگـه اینجـا نیـا ... بـابـا !! به چه زبـونـی بگــم ... دست از سـر مـن و زنـدگیـم بــردار !! واسـه چـی اومـدی ؟؟ فکـر کن مـن وجـود نـدارم " و بـعد در را بـه همـان سـرعتـی کـه بـاز کـرده ، میکـوبـد . نوبـت من است کـه تعجـب کنـم !! انگـار صـدای خـرد شـدن چیـزی از دل پیـرمـرد بلنـد شـد ، مثـل شیشه ... تمـام سعـی ام را میکنــم تـا بـی صـدا بـرگـردم ؛ نمیخـواهم بفهمـد کـه کسی بـرایـن ماجـرا شـاهد بـوده _ درایـن لحظـه ، بـاقـی مانـده ی همـان چیـرهای شکستنـی بـرایـم مهـم است !! بـرمـی گــردم ... لعنـت بـه تمـام کفـش هـای پـاشنـه بلنـد دنیـا ! فهمیـد ولـی بـرنگشـت ... شنیـدم کـه مـوقـع بـرگشت بلنـد بلنـد میخـوانـد : خانوم جـان... چه وقـتِ تنهـا گذاشتن مـن بود؟ بـرخیـز کـه غیـراز تـو مـرا دادرسـی نیست ... گـویی همـه خـوابنـد کسـی را بـه کسـی نیسـت ! " :(

[بــرداشت دوم]

+  پنجشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۴ |   10:24 PM   |  میم.نون