پیـرمـردی صاف و اتـوکشیـده با چمـدان کـه بـا دیـدنش تمـام داستان هـای تراژدیکـــ دنیـا کـه تویشـان یـکــــ پیـرمـرد غمگیـن و تنهـا دارد ؛ بـه ذهـن هجـوم مـی آورد ! آرام جلـوی آپـارتمـانـی مـی ایستـد ، چمـدان را زمیـــن مـی گـذارد ... مـردد است کـه زنگـــ بـزند یـا نـه . نمیتـوانم بیـشتـر از ایـن بـایستـم تـا ببینـم چـه مـی کنـد ؛ صـدای کفـش هـای پـاشنـه داری کـه در کـوچـه ی بـن بسـت پـشـت سـرش متـوقفــــ شده تـوجـه جلب مــی کنــد بــدون شکــــ . تمـام سـعیـم را میکنـم کـه بـی صـدا بـرگـردم و بـه راهـم ادامـه دهـم و بـه راهـم ادامـه دهـم ؛ دور کـه میشـوم صـدایـی لبخـند را بـر روی لبـانــم حـکـــ میکنــد ... صـدای پسـربچـه ای خـوشحـال کـه در سکـوت تـاریکـــــ کـوچـه بـلند فـریـاد میـزنـد " آقـآجـــــووون " ... :)

[بـرداشت اول]

+  جمعه ۱۶ بهمن ۱۳۹۴ |   9:52 PM   |  میم.نون