۲۶ سال پیش امروز به دنیا اومدم.
بعد از ساالها اولین تولدی بود که نمیخواستم بخاطر زندگی شخصیم، توش بمیرم. درواقع حتی میشه گفت… آروم و قشنگ بود.
امان اما از زندگی غیرشخصی... امان از این زمستونِ قرمز. هرروز صبح میدار میشم و سعی میکنم به یچیزِ نخنما شده چنگ بزنم که از چرخهی دوار پرت نشم بیرون. هرروز از دیروز سخت تر.