دیشب از پرو لباس که برمیگشتیم یادم افتاد مامان منیر تو هیچکدومِ این روزا و مراسمامون نیست و بغضم ترکید. دوباره اون حفره ی خالی ای که موقع مراسماش تو سینهم حس میکردم پررنگ شد و دوباره حس میکردم داره از توش باد رد میشه...
جای جفتشون خیلی خالیه. امیدوارم خبرای خوب بهشون رسیده باشه.