گاهی که با بابام حرف میزنم، پشت این آدمِ سفت و غیرقابل نفوذ و خسته، یه پسربچه‌ی تخس می‌بینم که تو گاراژ تنها مونده و داره به حیووناش غذا میده. سر زندگیم حاضرم شرط ببندم که گاهی حتی خودش گرسنه می‌مونه.

دلم میخواد برم خاکو از رو شونه هاش بتکونم، و همینطور مسئولیت هاشو و بغلش کنم و بهش بگم اینارو میتونی بدی به من. تقصیر تو نیست. اینا وظیفه‌ی تو نیست. خیلی زودتر و بیشتر از سنت خسته شدی، برو استراحت کن.

  • "رسولِ کوچکِ خوبم..." 🫂
+  چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۴ |   2:20 AM   |  میم.نون