یه لحظه سرمو اوردم بالا، دیدم همون موهای فر، همون رنگ چشما میز روبروییمه و خشک شدم. به معنای واقعی کلمه. صاحب چشما هم همونجور که با موبایلش حرف میزد ارتباط چشمیمونو قطع نمیکرد.
و اینگونه بود که غذا نخوردم، کوفت خوردم و لبخند زدم، در حالی که مغزم دوباره رفته بود بین خاطرات سالها قبل که منو زجر بده.