نفر بعدی ای که بیاد بهم بگه من اگه تورو نشناسم به درد لای جرز دیوار میخورمو میبرم بالای پل پرت میکنم تو اتوبان. درود.
دست نامبرده نیست ، هرکی از بابابزرگش حرف میزنه ، به محض دور شدن ازش هااای هااای میشینه گریه میکنه ... انگار که تازست ... از یک تا ده ، صدتا دلش تنگه
داشت میگفت اونایی که کلم دوست دارن خیلی عجیبن ... مخصوصاً کلم پخته ! بعد یه نگاه انداخت به من گفت به عنوان مثال [اشاره به من] قبول ندارین ؟! جالبی قضیه این بود که همه قبول داشتن :)))
” نگاه من اما بر بی تفاوتی خودم و نسلم نسبت به نوسانات روزگار چندان همخوانی با پختگی که ناشی از گذشت سالیان است ندارد تنها تصویر بیرونیاش یکیست. این پختگی یک پختگی اجباری بوده است ، تو به جوایز روزگار بی اهمیت میشوی چون جایزه ای برایت وجود ندارد و بعد به مرور یاد میگیری که قبل از هیجان محکم باشی تا باد ناملایم کمتر تکانت دهد. وقتی هیجان و شور و امید بیست سالگی و قبل از آن جایش را به تسلیم میدهد _ در این حال احساس میکنی در بیست و پنج سالگی پخته میشی ولی نه به معنی ، یعنی ظاهرش از نوع پختگی یه پیرمرد دنیا دیدهس ولی دنیا رو هم ندیدی در واقع تنها چیزی که منجر به پختگی همه ماها میشه اینه که منتظر جایزه دیگه از روزگار نیستیم و در واقع تسلیم میشیم. “
- ما در بیست و پنج سالگی پخته میشویم
به هیچی تو زندگیتون مطمئن نباشین ؛ منم فکر میکردم حداقل تا پنجاه شصت سالگی به فیزیوتراپی احتیاج پیدا نمیکنم ولی خب الان بیست سالمه و Here we go
این روزا همه مشغول شمس لنگرودیـن که یه وقتی پرسیده بود آیا کسی آنقدر دوستت دارد که از جهان نترسی ؟ ولی بیاین ساده تر صحبت کنیم باهم ... آیا کسی تو Emergency calls ـتون هست یا خیر ؟!
از این لحظه های رویارویی با حقیقت ؛ همون موقع هایی که به خودت میای و یهو کل داستانو متوجه میشی متنفـرم ... متنفـر
من شاید تو زندگی هیچیِ هیچی نداشته باشم ، ولی عوضش خواهر دارم ؛ همین بسه.
گچ و آتل پا هم به لیست تجربیات فاخر زندگیم اضافه شد !!
تو اورژانس _ دکتر : راهم رفتی با این پات ؟!
من : رفتم سر کلاس ... نباید میرفتم ؟!
دکتر : نظر خودت چیه
آلسو یه خانوم شما خری؟ خاصی ام تو لحنش مستتر بود
میتونم انقدر گریه کنم که غرق شم
یکی از ای جـونم ترین انسان های کل کهکشان قطعاً و حتماً مامان بزرگ منه ، تمام.
ولی واقعاً چرا نمیشه با هیچکس تو این کره ی خاکی ارتباط برقرار کرد به معنای واقعی کلمه ؟! خسته شد از بس تنها موند ...
جان به کف، خنده به لب، شعله به دل، شور به سر؛ جان فدا چون که روز بزرگداشت مولانای جانـه
انسان سخنی نگفت ؛ تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود ...
این حجم از ناراحت بودن مامنیـر قلبمو مچاله میکنه ...