_ تابستان خود را چگونه گذراندید ؟!
- به نام خدا ؛ منتظر پاییز ماندیم
فقط من اینهمه مقاومت دارم میکنم برای دانشگاه رفتن یا همه همینن ؟! عادیِ درونم میگه غیرعادی ـه
Lucifer Morningstar : It’s like a fat man sitting on my chest, but not in a fun way
یونیورس با من مشکل شخصی داره !!! گویا تو زندگی قبلیم Thor بودم زدم سر و تهشو به هم بافتم که اینجوری عصبی شده ... میزاشتی یکم از آخرین باری که خوشحال شدم واقعاً میگذشت حداقل
هنوز به ”دانشکده“ به عنوان جایی که قراره توش درس بخونم عادت نکردم =))) ملت میپرسن دانشکدت کجاس و من یه لحظه طول میکشه لود شم ! wait a sec, کجا ؟!؟ :)))
[💜]
برم تو بیوم بنویسم حقوق دانشگاه تهران به خارجکی یا زوووده 😎
خیلی قبل کنکورم ، چنتا پست پر محتوا نوشته بودم از اون موقعی که میام اینجا و میگم حقوق بهشتی قبول شدم ! یکی از اصلی ترین دلایل درس خوندنمم همون تبریکی بود که تو اون پست به خودم گفته بودم و اون پیکسل “وکیل آینده“ که از اول دبیرستان به خودم کادو داده بودم ؛ نتیجه ها که اومد خواستم پاکش کنم اون پستو و پیکسله رو نیست و نابود کنم که به عنوان اینه ی دق جلو چشمم نباشن ، بعد پشیمون شدم گفتم بزا بمونن برای مواقع افسردگی و مازوخیسم ... اما الان مفتخرم که اعلام کنم حالا میتونم از ثبت موقت درش بیارم پستو با اندکی ادیت و پیکسلرو بچسبونم به کیفم و یه تبریک جانانه به خودم بگم !
+ خیییلی وقت بود اینجوری شاد و خرسند نبودم از چیزی ، الان که برمیگردم به خوشحالی گنده هام نگاه میکنم همشون نه از ده یا هفت از ده ـن ولی اینبارررر ... ده تا از ده تارو کامل راضی و خوشحالم
+ فقه و حقوق دانشگاه تهران روزانه ، من اووومدم [همیشه دلم میخواست قرمز کنم عنوان رشتمو اگه چیز خفنی بود :))) هشتگ یک دانشگاه تهران ندیده ^^ ]

میتونم بگم عجیب ترین و قلبی ترین دیالوگی که در کللل عمرم شنیدم ، همین بود که مامان اومد تو اتاقم گفت دلم خواست بغلت کنم گریه کنم [!] *احساساتی میشود*
این نمایشنامه ی هری پاترو نمیتونم هضم کنم :| پسر هری تو اسلیتیرینه ، دوست صمیمیش پسر دراکو ـه ، پسر دراکو از دختر رون و هرمیون خوشش میاد ، هرمیون وزیر سحر و جادو ـه و خب دیگه بقیشونمیگم !!! تا همینجا هم برررگام ! شاید بهتر باشه یه وقتِ دیگه بخونم که قشنگ هضم شه :)))
New Me
New Phone
^^ New me breaking new phones
بعععلـه ... صدای منو از پشت ترک های بسیار ریزِ گوشی میشنوید ... البته تکنیکلی ، نمیشنوید :| میدونم !
رومو که برگردوندم تو پشتم بودی و داشتی محکم همه ی تیکه هامو به هم فشار میدادی ، هولم میدادی که نیوفتم ... صادقانه بگم یه موقع هایی منتظر بودم هولم بدی برم جلو ولی عیب نداره ، همینکه پشتم بودی قبل همه باعث میشه حس خوبی داشته باشم ، همین بسه ! منتظر روزی ام که بتونم عاشق همه چیت باشم ؛ بی صبرانه.
اگه بتونم با اين فوبيِ اداره پستمم كنار بيام ، عجالتاً برنامه ديگه اي ندارم واسه اين برهه از زندگيم :| اين جعبه ي وسايل بهار هيي منو نگاه ميكنه ميگه خاك بر سرت !
دكمه ي "من از همه متنفرم" منو باز كي روشن كرده ؟!؟ ازش متنفرم -___-
+ ليديِ پنجاه ساله اي كه هر از چندگاهي بهش تبديل ميشم خيلي حواسش به همه چي هست ، از جمله سلامتيش ! بدين صورت كه يه نگاه به ظرف ترشي يا پنير پيتزا ها يا سوسيسا و ... ميندازه و ميگه "اووه من ديگه سنم از اينجور ناپرهيزيا گذشته ... بايد بيشتر از هروقتي حواسم به خودم باشه ! "
: " کلا برنامه خانواده اینجوریه که عه بچه مون میخواد بره تفریح؟ ایول کوفتش کنیم. حالا میتونه بره "
شروع كردن سخته ؛ بعد وقتي ميري توش ميبيني تموم كردن از اونم سخت تره
ولي ما خسته شديم از ارزو داشتن ... از "فقط" ارزو داشتن
تاحالا شده به مغزتون التماس كنين ولتـون كنه ولي بجاش همه چيو هزاران مرتبه بدتر كنه ؟! تصور كنيد شش بار از وسط بدترين كابوستون ميپرين و هردفعه كه خوابتون ميبره ادامشو ميبينيد ... تصور كنيد انقدر حالتون بده و انقدر از اين حجم از هارش بودن مغزتون شوكه ايد كه يك راست ميريد بالا مياريد ، ميخوابيد بيدار ميشيد ميخوابيد بيدار ميشيد ميخوابيد بيدار ميشيد هر دفعه يخ تر از سري پيش و هر دفعه در حال گفتن اينكارو نكن با خودت ! اگه يك چيزي ترسناك تر از همه باشه ، براي من اون فرار كردن از دست خودمه .. خودم تنها كسيه كه نميشه ازش فرار كرد و وقتي باهام دوست نيست ترسناك ترين ادم دنياست
+ جالبه ، اخرين باري كه يادمه نصف شب خواهرمو بیدار كردم از حال بدم سوم ابتداييم بود که از گوش درد عصبي داشتم ميمردم ! -_-
به کام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
حالا هرچقدرم بقيه باور داشته باشن كه بنده وایب ترسناکی دارم و غيره [بجز خواهرم] ، خودم بر اين باورم كه بنده يكي از سوييت ترين انسانهايي هستم كه پا به اين كره ي خاكي گذاشتن ؛ تمام شد و رفت.
+ به عنوان يك نيمچه نوزده ساله ، احساسِ خاك تو سرتِ غليظي نسبت به خودم دارم ، در اين زمينه :|
ولي من واقعاً لذت ميبرم از اينكه خودمو بزنم به فراموشي يا نفهمي يا بيخيالي ! منظورم بطور استعاري و فلسفي نيست كه بخوام بگم "ان دسته از زخم هايي را كه مثل خوره روح ادم را در انزوا ميخورند" را بهتر فراموش ميكنم ، اصلاً ! بلكه به معناي واقعي كلمه ، فراموشي ... تجربه ثابت كرده انتظاراتو از ادم بطرز غيرقابل باوري مياره پايين.
البته اگه بخوام صد در صد صادق باشم باید بگم يه وقتايي it hurts! تو برنامه تاپ گير ميگفت شما اگه با يه توربو ٢٠٠٠ هميشه سرعت ٣٠ كيلومتر بريد ، فكر ميكنيد به موتورش فشار نمياد واز ماشين عزيزتون نگهداري ميكنيد ولي درواقع داريد خرابش ميكنيد ! توربو ٢٠٠٠ براي سرعت هميشگيِ ٣٠ كيلومتر تنظيم نشده ... بايد باهاش كاراي فوق العاده كرد ! همين الان بريد تو رالي شركت كنين ... low key منم فكر ميكنم درحقِ توربو دوهزارم دارم اجحاف ميكنم ...