اینکه همه بدون هیچ حاشیه ای میتونن فقط رو کاری که میکنن تمرکز کنن عصبیم میکنه !
درواقع باعث میشه در حد مرگ حسودی کنم و شبیه موجودِ از حسودی بنفشی باشم که
کَلشو نان-استاپ میکوبه به دیوار و بلند بلند میگه تمرکززز کننن لنتـــییی =| ولی خب ای دریغا به برم میشکند نازک آرای تن ساق گلی که به جانش کِشتم و فلان 
دوریس لسینگ یجایی تو کتابش گفته بود : "در آن خانه غیر از خدمتکاران ایرانی، سه بزرگسال دیگر هم زندگی میکردند.یکی شان از دوستان خانواده بود،یک آمریکایی که در صنعت نفت کار میکرد.سال های سال حیران بودم که چرا صدای مردان آمریکایی این قدر درنظرم اغواگر می آید، آرامش بخش، امیدوارکننده، آن چنان که در باور هیچ زن عاقلی نمیگنجد. عاقبت دلیل بدیهی اش را پیدا کردم وبا بی میلیِ تمام ناگزیرشدم یک بار دیگر بپذیرم که زندگی ما گوش به فرمانِ صداها و نوازش ها و تهدیدهایی میگذرد که از یادشان برده ایم." و من ناخودآگاه یاد تو افتادم ، یاد تک تکِ کارای ریزی که تو شخصیت من پی ریزی شده و دلیل اصلیشون تویی ... میدونی ، تو تنها موضوعی هستی که با یجور خوشی ازت هیچی نمیگم، تاحالا نشده درباره چیزی انقدر ساکت بمونم ولی خب تو رازِ بزرگ منی ، نبودنت نمیگم مثل نبود اکسیژنه چون میبینی که هیچ اتفاقی برام نیوفتاده و خیلی وقتا اصلاً یادم میره "تو"یی هم وجود داره ! بی هیچ اغراقی ، دقیقاً خیلی وقتا. نمیدونم الان دقیقاً چی ای وسط زندگی من و "چیِ من" حساب میشی ... زیاد علاقه ای هم ندارم که واست نسبتی انتخاب کنم. وسط اینهمه ابهام یه تعریف دقیق اگه بخوام ازت بکنم ، میگم "لبخند" ! همون لبخندی که بعد یه خاطره خوب میاد رو لبت ... ناخودآگاه. این 4 سالِ دبیرستان ، اون 3 سالِ راهنمایی و شاید باورت نشه حتی قبل تر از اون ، همش با حضور تو لبخند دار شد :) هرچند که گاهاً خودت منشا تمام اعصاب خوردی ها و کلافگی ها بودی. دلم میخواد یه تشکر گنــــده بکنم ازت ولی تو بهتر از هرکسی میدونی که تو این کارا چقدر افتضاحم ، دلم میخواد جمله مو اینطوری شروع کنم : امیدوارم هرجا که هستی وَ وَ وَ ولی خب اینم مسخرست چون دقیقاً میدونم کجایی ، میدونم خوشحالی ، میدونم بدون اینکه بهت بگن بلدی از زندگیت لذت ببری ... پس فقط به یه تشکر خیلی خیلی خیلی خشک بسنده میکنم، واسه ی تمـــام چیزایی که از تو مونده و ازشون راضیـَم ! فقط همین. ممنون که اون موقع هایی که باید ، بودی و حتی اونموقع هایی که نباید هم ، بودی... مــــمـــنـــــون .
چندوقت پیش داشتم یه مستند میدیدم که توش میگفت کرگدن ها شاید تنها موجوداتی ان که وقتی تو یه موقعیت جدید قرار میگیرن رفتاراشون هیچ بــِیسِ خاصی نداره و وقتی از روال خارج شن ممکنه حتی "خر" بازی هم دربیارن ! اینجور رفتارای کرگدن گونه تو حیوونای دیگه خیلی کمتره ولی همیشه تو هرگونه ای یکی از اعضا هست که تصمیمای خاص خودشو بگیره و "کرگدن بازی" دربیاره یا به قولی عجیب[خیلی عجیب] رفتار کنه و بعدش یه اسبِ آبی رو نشون داد که وسط یه رودخونه ی بزرگ با جریان شدید گرفته خوابیده !! دقیقاً همون وسط ، یه چندباری ام جریان تکونش داد ولی خیلی ریلکس بلند شد ، برگشت سر جاش ، به خوابش ادامه داد ! الان هرکی با رفتار اسبای آبی آشنا نباشه نکته ی عجیبی نمیبینه ولی خب جالبیه قضیه اینجاست که اسبای آبی از جریانات شدید دوری میکنن و مثـکه کار این دوستمون وقایع الغرایب بود !
خلاصه ی تمام این حرفا اینکه فهمیدم علاوه بر سگ و گربه و گاو و تنبلِ درون ، یه کرگدن درون هم دارم ، یا شاید حتی یه اسب آبی با تصمیمات کرگدنی ! 
You taught me the courage of stars before you left
How light carries on endlessly even after death
With shortness of breath you explained the infinite
How rare and beautiful it is to even exist