” تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد ؟ “ مخالفت با حضرت عشق که روا نیست ولی آره ...
میزان بیحوصلگی من انقدر زیاده که حتی نمیام اینجا طبق عادت مألوف از امتحانام غر بزنم -_- من الان یه غرر بیحوصله ی متحرکم
چندوقته کااااملاً [خیلی تاکید دارم رو این قید] ، تو دو بیت اول آهنگ میخوام برم شادمهر خلاصه میشم. همین و تمام.
همتون اون داستانو خوندین که یک نفر برای دیدن فیلمی میره سینما و ۱۰ دقیقه ی اول فیلم چیزی جز تصویر سقف نبود و همه عصبانی میشن و بعد روی پرده این جمله نقش میبنده : این تنها ۱۰ دقیقه از زندگی یک فرد ناتوان جسمیست
اتفاقای این چند وقتو دیدین ؟! اونم فقط سه روز از چهل سال بود
فقط اونجا که حضرت مولانا میگه بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این ...
ما هرچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم
ما بی چراغ به راه افتاده ایم
بارالها ، بس نیست ؟! خسته شدیم ...
مکالمه ی دوتا خانوم امروز تو اتوبوس :
- خدا خودش بخیر بگذرونه
_ خدا خودشم گیر کرده