مردن خودِش ترس نداره ،
شیوَشه که ترسناکه
مثلا من دیشب فهمیدم حاضرم همه چیمو بدم که یه مرگ بی دردسر داشته باشم
و سنم برای استرسای این مدلی رفته بالا 

+ انقدر که زلزله اومد این 3 ماه بارون نیومد =|
+ یبارَم که پیش بیاد تو زندگیمون همه چی اوکی باشه هوا نمیزاره یه نفس راحت بکشیم =|
البته شمارو میگم واسه ما که پیش نمیاد ..!
+ یه دوستی هم دیشب داشت میگفت : " عجب جایی تو کره زمین گیر کردیم
زمین زیر پا سست ،هوا کثافت ،مملکت عوضی "
جنون هست
البته دلتنگی هم هست
اصلاً انگار ما با دلِ تنگ زاده ایم ،
دلمان برای هر چیز کوچک چقدر تنگ است ...
وی هروقت داغون بود شیر داغ میخورد ؛
این عادت زمانی اذیت میکرد که هوا گرم بود !
ولی حالا ، توی (تقریباً) زمستان ناراحت بودن خیلی میچسبد
[شیر داغ با عسلش را مزه مزه میکند]
رمزی که از اون موقعی که تلگرام ریختم روش بوده _ یادم نمیاد و حدود 20 دقیقه ی تمام
فقط به صفحه ی مانیتور نگاه میکنم :| رمز کارت بانکیمُ درست موقع حساب کردن یادم میره
و مجبور میشم وانمود کنم اون یاسمن محبیِ روی کارت من نیستم و خیلی طبیعیه که فراموش کنم !!
موقع سوار شدن BRT دوتا ایستگاه رو که رد میکنم تازه میفهمم که کجام
صبح از خونه میام بیرون فکر میکنم همه چیو برداشتم ، موقع تاکسی سوار شدن میبینم کیف پولم نیست؛
موقع باز کردن درخونه میبینم دسته کلیدم نیست =))) !
این آدمی که این روزا اَم ، من نیستم ... اینی که الان بجای منه یه آدم گیج و روانیُ خستست 

" به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم "
